تبليغاتX
ادبی

تنگم ودرذهن من دریاکشیدن مشکل است

این همه آغوش راتنهاکشیدن مشکل است

راهی ازاین موج تا آن موج ای تقدیرنیست

پای دل راتا لب دریاکشیدن مشکل است

ناخدایی خسته درتسخیربادم نازنین

کشتی آغوش را اینجاکشیدن مشکل است

صخره ای هستم که سیلی می خورم ازدست موج

راست گفتی: دست دریاراکشیدن مشکل است

کاش عمری دل نمی بستم به دخترهای آبَ

طعمه را ازدست ماهی هاکشیدن مشکل است

ماهی سرخ مرادرخواب یک ماهی ربود

گفت ماهی: رنج ماهی راکشیدن مشکل است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 12:39  توسط تبسم | 

بگريز اي مير اجل از ننگ ما از ننگ ما

زیرانمی دانی شدن همرنگ ماهمرنگ ما

سالم نماند يک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما

از حمله‌هاي جند او وز زخم‌هاي تند او

بيخود شوي آنگه کني آهنگ ما آهنگ ما

اول شرابي درکشي سرمست گردي از خوشي

چون شيشه گشتي برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما

زين باده مي‌خواهي برو اول تنک چون شيشه شو

از دل فراخي‌ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما

هر کان مي احمر خورد بابرگ گردد برخورد

بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما

بس جره‌ها در جو زند بس بربط شش تو زند

با مقنعه کي تان شدن در جنگ ما در جنگ ما

ماده است مريخ زمن اين جا در اين خنجر زدن

گر قيصري اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما

گر تيغ خواهي تو ز خور از بدر برسازي سپر

تا نشکند کشتي تو در گنگ ما در گنگ ما

اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:41  توسط تبسم | 

جامه پر صورت دهر، اي جوان

چرک شدوشدبه کف گازران

منتظرم تا چه برآيد ز آب؟

رنگ همه خام وچنان پيچ و تاب

مرگ فشردش همه در زير غن

لقمه‌اي از زهر زده در دهن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:39  توسط تبسم | 

اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست

منزل ان مه عاشق کش عیارکجاست

آتش طور کجا موعد ديدار کجاست

شب تار است و ره وادي ايمن در پيش

در خرابات بگوييد که هشيار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابي دارد

نکته‌ها هست بسي محرم اسرار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

ما کجاييم و ملامت گر بي‌کار کجاست

هر سر موي مرا با تو هزاران کار است

کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش

دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست

عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو

عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست

ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي

فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:37  توسط تبسم | 

آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم کرد

خلق را ازطره ات آشفته ترخواهیم کرد

پس جهاني را ز شوقت پر شرر خواهيم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهيم خواست

سر اگر بايد، به راهت ترک سر خواهيم کرد

جان اگر بايد، به کويت نقد جان خواهيم يافت

ما هم آخر در غمت خاکي به سر خواهيم کرد

هرکسي کام دلي آورده در کويت به دست

روي گيتي را ز آب ديده تر خواهيم کرد

تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما

هرچه باشد در دل سختت اثر خواهيم کرد

يا ز آه نيمشب، يا از دعا، يا از نگاه

ور به بي‌رحمي زدي، فکر دگر خواهيم کرد

لابه‌ها خواهيم کردن تا به ما رحم آوري

پس سر کوي تو را پرشور و شر خواهيم

                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:36  توسط تبسم | 

نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا

ميخ آن خيمه ستاک سمن و نسترنا

آسمان خيمه زد از بيرم و ديباي کبود

مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا

بوستان گويي بتخانه‌ي فرخار شده‌ست

کي وثن بوسه دهد بر کف پاي شمنا

بر کف پاي شمن بوسه بداده وثنش

فاخته ناي‌زن و بط شده طنبورزنا

کبک ناقوس‌زن و شارک سنتورزنست

پرده‌ي باده زند قمري بر نارونا

پرده‌ي راست زند نارو بر شاخ چنار

کرده با قير مسلسل دو بر پيرهنا

کبک پوشيده به تن پيرهن خز کبود

نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا

پوپوک پيکي، نامه زده اندر سر خويش

در فکنده به گلو حلقه‌ي مشکين رسنا

فاخته راست بکردار يکي لعبگرست

از پري بازنداني دو رخ اهرمنا

از فروغ گل اگر اهرمن آيد بر تو

گر بود چاه ز دينار و ز نقره ذقنا

نرگس تازه چو چاه ذقني شد به مثل

يا درخشنده چراغي به ميان پرنا

چونکه زرين قدحي بر کف سيمين صنمي

بسته اندر بن او لختي مشک ختنا

وان گل نار بکردار کفي شبرم سرخ

که زبانش بود از زر زده در دهنا

سمن سرخ بسان دو لب طوطي نر

ريخته معصفر سوده ميان لبنا

وان گل سوسن ماننده‌ي جامي ز لبن

مرغکانند عقيقين زده بر بابزنا

ارغوان بر طرف شاخ تو پنداري راست

گل دوروي چو بر ماه سهيل يمنا

لاله چون مريخ اندر شده لختي به کسوف

باز کرده سر او، لاله به طرف چمنا

چون دواتي بسدينست خراساني‌وار

سندس رومي گشته سلب ياسمنا

ثوب عتابي گشته سلب قوس قزح

پار وپيرار همي‌ديدم، اندوهگنا

سال امسالين نوروز طربنا کترست

از موافق شدن دولت با بوالحسنا

اين طربناکي و چالاکي او هست کنون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:34  توسط تبسم | 

نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا

ميخ آن خيمه ستاک سمن و نسترنا

آسمان خيمه زد از بيرم و ديباي کبود

مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا

بوستان گويي بتخانه‌ي فرخار شده‌ست

کي وثن بوسه دهد بر کف پاي شمنا

بر کف پاي شمن بوسه بداده وثنش

فاخته ناي‌زن و بط شده طنبورزنا

کبک ناقوس‌زن و شارک سنتورزنست

پرده‌ي باده زند قمري بر نارونا

پرده‌ي راست زند نارو بر شاخ چنار

کرده با قير مسلسل دو بر پيرهنا

کبک پوشيده به تن پيرهن خز کبود

نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا

پوپوک پيکي، نامه زده اندر سر خويش

در فکنده به گلو حلقه‌ي مشکين رسنا

فاخته راست بکردار يکي لعبگرست

از پري بازنداني دو رخ اهرمنا

از فروغ گل اگر اهرمن آيد بر تو

گر بود چاه ز دينار و ز نقره ذقنا

نرگس تازه چو چاه ذقني شد به مثل

يا درخشنده چراغي به ميان پرنا

چونکه زرين قدحي بر کف سيمين صنمي

بسته اندر بن او لختي مشک ختنا

وان گل نار بکردار کفي شبرم سرخ

که زبانش بود از زر زده در دهنا

سمن سرخ بسان دو لب طوطي نر

ريخته معصفر سوده ميان لبنا

وان گل سوسن ماننده‌ي جامي ز لبن

مرغکانند عقيقين زده بر بابزنا

ارغوان بر طرف شاخ تو پنداري راست

گل دوروي چو بر ماه سهيل يمنا

لاله چون مريخ اندر شده لختي به کسوف

باز کرده سر او، لاله به طرف چمنا

چون دواتي بسدينست خراساني‌وار

سندس رومي گشته سلب ياسمنا

ثوب عتابي گشته سلب قوس قزح

پار وپيرار همي‌ديدم، اندوهگنا

سال امسالين نوروز طربنا کترست

از موافق شدن دولت با بوالحسنا

اين طربناکي و چالاکي او هست کنون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:29  توسط تبسم | 

شنيدم که بالاي اين سبز فرش

خروسی سپیداست درزیرعرش

خروسان ديگر بکوبند بال

چو او برزند طبل خود را دوال

که هر بامدادي نوائي زنم

همانا که آن مرغ عرشي منم

برارند بانگ اينت گوياي دهر

برآواز من جمله مرغان شهر

گرفتاري گنجه تا چند چند

نظامي ز گنجينه بگشاي بند

روان کن اگر گنجي آکنده‌اي

برون آر اگر صيدي افکنده‌اي

سزاوار گيتي فروزي بود

چنين نزلي ار بخت روزي بود

همان خطبه خوان باز بر منبرش

چو بر سکه شاه بستي زرش

بر او خطبه و سکه نام اوست

شهي که آنچه در دور ايام اوست

ملک نصرت الدين سلطان نشان

سر سرفرازان و گردنکشان

قدر خان شاهان به مردانگي

طرف دار موصل به فرزانگي

چو داود ازو گشته پولاد نرم

چو محمود با فرو فرهنگ و شرم

به توقيع نسبت ز داوديان

به طغراي دولت ز محموديان

سراينده قمري و بلبل بر او

بهاريست هم ميوه هم گل براو

درم ريزد و در نمايد نثار

نبيني که در بزم چون نوبهار

شبيخون برد لعل بر لاجورد

چو در جام ريزد مي سالخورد

ميانجي کند ابر بر آفتاب

چو شمشيرش آتش برآرد ز آب

ز شاهين گردون بر آرد نفير

کجا گشت شاهين او صيدگير

شکارش نباشد مگر ماه و مهر

عقابش چو پر برزند بر سپهر

کند دزدي سيرت و سان او

که باشد کسي تا به دوران او

که خود را رسن سازد از ماهتاب

سر و روي آن دزد گردد خراب

کشد تشنه را در تک و تاختن

سراب از سر آب نشناختن

فکندست بسيار کس را به چاه

کليچه گمان بردن از قرص ماه

وليک آن ز ظلمت بود اين زنور

دهد ديو عکس فرشته ز دور

ز مهر و وفا هر چه خواهند هست

درين مهربان شاه ايزد پرست

که گفت: آفريني سزاوار او

نه من مانده‌ام خيره در کار او

که هست از چنان خسروان بيش مهر

چرا بيشکين خواند او را سپهر

بود کي پشين حرف بروي گواست

اگر بيشکين بر نويسنده راست

که هم کي نشانست و هم کي نشين

سزد گر بود نام او کي پشين

گواه من آن کس که او راست بهر

به احياي او زنده شد ملک دهر

شد آن شهرها در زمين ناپديد

ازان زلزله کاسمان را دريد

که گرد از گريبان گردون گذشت

چنان لرزه افتاد بر کوه و دشت

معلق زن از بازي روزگار

زمين گشته چون آسمان بيقرار

که ماهي شد از کوهه گاو دور

برآمد يکي صدمه از نفخ سور

زمين را مفاصل بهم در شکست

فلک را سلاسل زهم بر گسست

ز بس کوفتن کوه را خسته کرد

در اعضاي خاک آب را بسته کرد

در مصريان را براندود نيل

رخ يوسفان را برآمود ميل

جهان در جهان سرمه ز اندازه بيش

نمانده يکي ديده بر جاي خويش

کز افشردگي کوه شد لخت لخت

زمين را چنان درهم افشرد سخت

نه يک مهره در هيچ ديوار ماند

نه يک رشته را مهره بر کار ماند

شب شنبه را گنجه از ياد رفت

ز بس گنج که آنروز بر باد رفت

برون نامد آوازه‌اي جز نفير

ز چندان زن و مرد و برنا و پير

دگر ره شد آن رشته گوهر گراي

چو ماند اين يکي رشته گوهر بجاي

از آن دايره دور شد داوري

به اقبال اين گوهر گوهري

به فر وي آبادتر شد ز روم

به کم مدت آن مرز ويرانه بوم

شد از مملکت دور اکنون خراب

در آن رخنه منگر که از پيچ و تاب

دگر باره چون شد عمارت پذير

نگر تا بدين شاه گردون سرير

به ديوار زرين بدل کرد باز

گلين بارويش را زبس برگ و ساز

به تيماري از مملکت برد رنج

برآراست ويرانه‌اي را به گنج

برافروخت بر خامه‌اي صد چراغ

ز هر گنجي انگيخت صد گونه باغ

خرابي ز درگاه او دور باد

چو ز آبادي آن ملک را نور داد

                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:27  توسط تبسم | 

 

آهوي روزگار نه آهوست، اژدر است

ان هوی وحرص نه ابست، اذراست

 

بنهفت زير خاک و ندانست گوهر است

زاغ سپهر، گوهر پاک بسي وجود

اين گاهواره رادکش و سفله‌پرور است

در مهد نفس، چند نهي طفل روح را

آنکو فقير کرد هواي را توانگر است

هر کس ز آز روي نهفت از بلا رهيد

روشندل آنکه نيکي و پاکيش مغفر است

در رزمگاه تيره‌ي آلودگان نفس

در پاي ديو از چه نهاديش، اين سر است

در نار جهل از چه فکنديش، اين دلست

خونابه‌هانهفته در اين کهنه ساغر است

شمشيرهاست آخته زين نيلگون نيام

در دست آز از پي فصد تو نشتر است

تا در رگ تو مانده يکي قطره خون بجاي

پيوسته کشت و کندنگشت، اين چه خنجر است

همواره ديد و تيره نگشت، اين چه ديده‌ايست

زين راه بازگرد، گرت راه ديگر است

داني چه گفت نفس بگمراه تيه خويش:

آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است

در دفتر ضمير، چو ابليس خط نوشت

سوگند ياد کرد که ياقوت احمر است

مينا فروش چرخ ز مينا هر آنچه ساخت

تا بر درخت بارور زندگي بر است

                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:24  توسط تبسم | 

نيما غم دل گو که غريبانه بگرييم

سرپیش هم اریم ودودیوانه بگریم

از دل بهم افتيم و به جانانه بگرييم

من از دل اين غار و تو از قله‌ي آن قاف

چشمي به کف آريم و به اين خانه بگرييم

دوديست در اين خانه که کوريم ز ديدن

شمعيم که در گوشه‌ي کاشانه بگرييم

آخر نه چراغيم که خنديم به ايوان

بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم

من نيز چو تو شاعر افسانه‌ي خويشم

با جوش و خروش خم و خمخانه بگرييم

از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست

در فاجعه‌ي حکمت فرزانه بگرييم

با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني

خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم

با چشم صدف خيز که بر گردن ايام

جغدي شده شبگير به ويرانه بگرييم

بلبل که نبوديم بخوانيم به گلزار

شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم

پروانه نبوديم در اين مشعله، باري

با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم

بيگانه کند در غم ما خنده، ولي ما

ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم

بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم

                                                                                                             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:20  توسط تبسم |